چهارشنبه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

گاهی لیوان را زمین بگذار

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقن وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.
استاد پاسخ داد: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنن کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه!
استاد ادامه داد: پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟
درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقن مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!

31 نظرات:

مهتاب گفت...

آره به خدا همینطوره.
بعد دیدی وقتی روحیه خوب باشه کارآیی آدم چند برابر میشه!؟

مژگان گفت...

http://www.fararu.com/vdchzxni.23n6kdftt2.html

Jozeph گفت...

من امروز یه پارچ زمین گذاشتم :D
شایدم خوردمش

ساني گفت...

آره مژگان جون متاسفانه خبر رو شنیدم! :(

خانوم جیغ! گفت...

گاهی همان پایین گذاشتن سخت تر از خود مشکل است!

ندا.ح گفت...

به نظر من کاملاً درسته این حرف اما مثالش یه کمی نامرتبطه با مشکلات اساسی زندگی آدم میدونی چرا؟ آخه زمین گذاشتن یک لیوان مشکل لحظه ای تورو حل میکنه!! اما اون مشکلاتی که فکر آدم رو به خودش مشغول میکنه اصلاً لحظه ای نیستن ... جنسشون خیلی فرق میکنه ! @};-
مرسی بابت تبریک سانی عزیزم انشاالله بیای زود ببینیمت دلم برات تنگ شده :* ):D( @};-

يک مامان گفت...

یهه راه حل عالی :))-

بهـــار گفت...

جالب بود
شاید ابتدا کنترل کردن افکار سخت باشه اما ...
در هر حال زندگی همینه@};-

سوگند*** گفت...

سلام
چندروزیه یه مشکلی (یاشاید بهتره بگم یه غصه) رو دوشم سنگینی می کنه .

راه خوبی یاددادی
ولی دعا کن [-O( [-O( به همین سادگی که گفتی بتونم زمین بذارمش.....

(تیتر نوشته ت نظرم رو جلب کرد؛ از وبلاگ ییلاق ذهن ، که اون هم از وبلاگ کامران نجف زاده پیدا گردم.

این و گفتم که بدونی چی شد که اینجا اومدم)

محدثه گفت...

ممنونم سانی

به این پست نیاز داشتم


خیلی کمکم کرد


:* :* :* ..........بعد از مدت ها ادمک بوس پیدا کردم هروقت می اومدم هرچی نگاه میکردم پیدا نمیکردم در نتیجه ادمک بغل می ذاشتم ولی امروز موفق شدم :-*

Arman گفت...

قشنگ بود. ;)

طلا خانم گفت...

چه لیوان آب گوارایی . ;;) :)

بینگالا گفت...

oon aab ro bayad khord, ya jushun chayi dorost kard va ya sharbati chizi! aab ham ziad bemune khasiatesho az dast mide ;)

نیلوفر گفت...

خیلی پست آموزنده ای بود سانی جان @};-

محدثه گفت...

ُسلام


http://ham10m.blogfa.com/page/6oghl.aspx

امیدوارم تکراری نباشه :*

اینمنم گفت...

ممنون سانی عزیز
یادآوری ارزشمندیست @};-

پيشگو گفت...

سلام ساني

خوبي؟ من دوباره برگشتم :) با يه خونه جديد...

اين پستت هم كه يه جور تلنگر بود برام. يه پس گردني!

خزعبلات عزیزاله خان گفت...

مرسي كه مطلب مهمی رو یاداوری کردی
آدما خیلی فراموشکارن و این کار دستشون میده!

محدثه گفت...

منم یه شکلک میخوام :-

محدثه گفت...

بچه شدم باز :))

جوراب پاره و انگشت آزاد گفت...

برم سرچ کنم فندق رو ببینم چی بوده آخه !

ماه مون گفت...

نکات آموزندت رو دوست دارم چه طوری سانی دلم خیلی برات تنگیده ها ...
می دوست دارمت دوست جونی عزیزم @};- ):D( :x

محدثه گفت...

آر ه تا ساعت 3 طول کشید...

ساني گفت...

منم دلم برات تنگ شده دوس جونم :*

آزی گفت...

ممنون سانی جان آموزنده بود ولی کو گوش شنوا [-X

خانوم جيغ! گفت...

موافق ام!
افراد دروغگو را می گویم!

پيشگو گفت...

@};- @};- @};-

دقت كردي ساني
يك اتفاق خيلي جالب افتاد
عمرا كه دقت كرده باشي!!!

يادته وقتي وبلاگ قبليم رو راه انداختم... تو اولين نفري بودي كه اومدي و نظر دادي توش...
و حالا بعد از اين همه مدت كه دوباره شروع كردم به نوشتن باز هم تو اولين نفري هستي كه اومدي و نظر دادي.

نمي دونم اسم اين رو چي ميشه گذاشت
ولي به خاطر همه چيز ازت ممنونم دوست خوبم

@};-

ايليا گفت...

سلاااااااااااااااااااااااااااام (:) ):D(

ساني گفت...

به به! ایلیا خان! جناب کرو چطوره؟! اونم از سفر برگشت؟!

ساني گفت...

من که نمی دونستم اولین نفرم! :)

آرام گفت...

سانی جان راست میگی گاهی وقتها باید لیوان رو زمین گذاشت!

عزیزم عیدت مبارک @};-