دانه كوچك بود و كسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود.دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت...
گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت: من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید.
اما هیچكس جز پرندههایی كه قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میكردند، كسی به او توجه نمیكرد.
دانه خسته بود از این زندگی، از این همه گم بودن و كوچكی خسته بود، یك روز رو به خدا كرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ كس نمیآیم. كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا میآفریدی.
خدا گفت: اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر میكنی. حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد، ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كردهای. راستی یادت باشد تا وقتی كه میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی. خودت را از چشمها پنهان كن تا دیده شوی.
دانه كوچك معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد. رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فكر كند.
سالها بعد دانه كوچك سپیداری بلند و باشكوه بود كه هیچ كس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد؛ سپیداری كه به چشم همه میآمد .
جای پای تو
پاسخحذفروی گونه ماند
در خیابان ولیعصر.
●
●
●
●
● دعوت به خوانش یک شعر و یک خبر دربارهی نمایشگاه کتاب.
با احترام /
خیلی زیبا
پاسخحذفziba
پاسخحذفسانی........
پاسخحذفبامزه بود و زیبا
وقتی میام اینجا یاد اون سال ها می افتم.....چقدر خوب بود.....بچه های قدیم...بچه مخفی،دزدکی،ویولت...
آخی یادش بخیر
• اسب از دشت گذشت
پاسخحذف• با باد رفت
• تا فصل دیگر.
•
•
•
•
•
• خیلی دورتر از سایهی دست... / نوشتهی علیرضا نوری
••• نقد و بررسی پنجمین مجموعهشعر پژمان الماسینیا.
inja dige up nemishe sani?
پاسخحذف